حدیثم را نمیدانی....

حدیثم را نمیدانی....
تمام شهر میدانند...
زهر کس نام من پرسی
ز هرکس قصه ام جویی...
سری جنباند و گوید:
ولش کن
مرد بد نام است
رفیق باده و بنگ است
حدیث او همه رنگ است
عجب....
عجب دانم تو این ها را نمی دانی
برو....
برو از من گریزان شو
برو با دیگری هم عهد و پیمان شو
حدیث من همه رنج است
حدیث من همه درد است
حدیث من
قصه ی اندوه یک مرد است............

/ 0 نظر / 45 بازدید