صدای زندگی ...

امروز خوب بود ..............

بد شد ..........................

خوب باقی ماند.......................(فعلا)

هوای صبح شیره ی حیات در رگ هایم دمید در حین قدم زدن تصویر زندگی آرمانیم را ساختم ...........جایی پر از نور و رنگ های گرم...........

پر از صداقت و یک رنگی پر از باران وشعر , پر از احساس و بی قید بودن پر از زندگی کردن......

خانه اما بوی زندگی نمیداد بوی آرزو هایم را هم نه !!!!!!!!!!!!

بد شد حال خوبم از دست رفت ...........

اما بعد از گذشت چند ساعت صفیر آسمان دوباره حال خوبم را برگرداند.......

اتاقم بعد چند هفته رنگی شد .....

پنجره را باز کردم ............آخر هوا هم با من بود.........آشتی بود..........سرد نبود........بوی زندگی میداد.......

به دوسال دیگر فکر میکنم به برنامه ریزی درسی و انبوه درس ها .............

به آهنگ زیبای کلمه ی "هنر"........

به صندلی دانشگاه ...........و به مهارت دستانم..........و به خلق آثاری که روحم را در برابر روحم رو سفید کند.........

آشفتگیه احوالم را به پای حس عادیه همه آدم های در شرایط خودم میگذارم و میگویم : بیخیال..........

دعا میکنم و منتظر میمانم...... لبخند

/ 0 نظر / 4 بازدید